علم کامپیوتر

دروغهاي مادرم

“فرزندم برنج بخور، من گرسنه نيستم.” و اين اوّلين دروغي بود که به من گفت.

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 25 نوامبر 2011
  • بدون نظر
  • خودکشي‌هاي عاشقانه


    زن نامه‌اي از طرف شوهرش دريافت کرد. دو سال از زماني که مرد ديگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود مي‌گذشت. نامه از يک سرزمين دور آمده بود.
    «اجازه نده بچه توپش را به زمين بزند. صداي آن قلب مرا مي‌شکند.»

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها:
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 24 نوامبر 2011
  • بدون نظر
  • قدرت عجيب يک کودک

    جمعيتي عظيم، مردي را در خيابان مي بردند، بازوهاي مرد با ريسمان بسته شده بود. مرد، بلند قد و راست قامت بود، سرش را بالا گرفت و همچون پادشاهي گام برداشت.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 26 آگوست 2011
  • بدون نظر
  • خاطره سيمين دانشور از امام موسي صدر

    موسي صدر خيلي خوش تيپ بود. حالا ليبي (قذافي) يا گمش كرده يا كشتدش، نميدونم. غروب بود. موسي صدر اومد، در زد. اون يكي از زيباترين مردهاي دنيا بود.چشمهاي خاكستري، درشت، زيبا. لباس آخونديش هم شيك، از اين سينه كفتري ها. من در رو باز كردم. گفتم ببينم! شما امامي، پيغمبري! تو حق نداري اينقدر خوشگل باشي! خنديد. گفت: جلال هست؟گفتم: آره، بيا تو. اومد تو. نيمام كه هميشه اينجا بود.

    ديگه من نرسيدم چايي به نيما بدم.نيما تو خاطراتش نوشته كه: سيمين محو جلال امام موسي صدر شد و چايي ما رو خودش نداد و منم چايي نخوردم. موسي صدر سه چهار روز اينجا موند. نيما خيلي حسوديش شد. نيما خيلي وسواسي بود.بايد چايي رو خودم مي‌ريختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اينقد خالي باشه. خودمم مي‌دادم بهش.من محو جمال صدر شدم. خيلي زيبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتيم قم. او رئيس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربي ترجمه كرد. آورده بود برامون. بعد ما رو به قم دعوت كرد كه ديگه بيروني و اندروني بود. ولي مي‌ديدمش. شام و نهار اينا مي‌ديديمش.

    خاطره سيمين دانشور از امام موسي صدر

    منبع: مجله‌ گوهران(ويژه‌ نيما يوشيج)،??دي????

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 16 آگوست 2011
  • بدون نظر
  • پيرزن و چراغ جادو


    روزي روزگاري پيرزن فقيري توي زباله‌ها دنبال چيزي براي خوردن مي‌گشت كه چشمش به يك چراغ قديمي افتاد. آن را برداشت و رويش دست كشيد. مي‌خواست ببيند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.
    در همين موقع، دود سفيدي از چراغ بيرون آمد.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 1 آگوست 2011
  • بدون نظر